ارتش ایران

ارتش ایران

بلاگ خبری و آموزشی ارتش ایران
ارتش ایران

ارتش ایران

بلاگ خبری و آموزشی ارتش ایران

شهید اکبر مرادی



 با حضور اقشار مختلف مردم، دوستان، آشنایان، فامیل، وابستگان، همسایگان، بستگان، همرزمان و همکاران آئین بزرگداشت اربعین شهادت رزمنده دلیر اسلام شهید اکبر مرادی از شهدای مدافع امنیت استان خوزستان در شهرستان باغملک برگزار شد.

در این برنامه معنوی که در فضایی آکنده از عطر و بوی شهادت در کنار تربت پاک شهید اکبر مرادی واقع در گلزار شهدای روستای طلاور بخش صیدون شهرستان باغملک برگزار شد جمع زیادی از خانواده معظم شهدا، ایثارگران، جانبازان، رزمندگان هشت سال دفاع مقدس، آزادگان و بسیجیان سلحشور حضور داشتند.

خانواده سردار شهید محمدرضا علیخانی از شهدای محوری شهرستان باغملک و یکی از شهیدان مدافع حرم استان خوزستان نیز با حضور در آئین بزرگداشت اربعین شهادت رزمنده دلیر اسلام شهید اکبر مرادی از شهدای مدافع امنیت استان خوزستان یاد این شهید را گرامی داشتند.

جمعی از فرمانده سپاه پاسداران و نیروی انتظامی نیز در آئین بزرگداشت اربعین شهادت رزمنده دلیر اسلام شهید اکبر مرادی از شهدای مدافع امنیت استان خوزستان شرکت کردند.

همچنین سردار سرتیپ پاسدار علی‌اکبر پورجمشیدیان معاون هماهنگ ‌کننده نیروی زمینی سپاه پاسداران انقلاب اسلامی نیز در آئین بزرگداشت اربعین شهادت رزمنده دلیر اسلام شهید اکبر مرادی از شهدای مدافع امنیت استان خوزستان حضور یافت و به سخنرانی پرداخت.

همچنین در آئین بزرگداشت اربعین شهادت رزمنده دلیر اسلام شهید اکبر مرادی از شهدای مدافع امنیت استان خوزستان صادق آهنگران نغمه سرای دوران هشت سال دفاع مقدس نیز به شعرخوانی و مرثیه سرایی پرداخت.



شهید اکبر مرادی عضو گردان مالک اشتر استان خوزستان بود که در روستای طلاور بخش صیدون شهرستان باغملک دیده به جهان گشود.

این دلیرمرد خوزستانی روز شنبه 25 آبان ماه ساه 1398 در حین مامورمیت به شدت مجروح و در بیمارستان گلستان اهواز بستری شد و در روز جمعه یکم آذرماه به فیض شهادت نائل آمد.

آئین تشییع پیکر پاک شهید اکبر مرادی صبح روز یکشنبه سوم آذرماه همزمان با هفته بسیج از بیمارستان شهید طباطبایی باغملک آغاز شد و تا میدان کشاورز این شهر ادامه داشت که مردم خوزستان با این شهید مظلوم وداع کردند.

شهید اصغر محمدیان

"اصغر محمدیان" در دوم شهریور 1339 ش در زنجان از مادرى بنام "منیژه خلیلیان" بدنیا آمد. پدر او جلال از وضع مالى نسبتاً خوبى برخوردار بود و از افراد خیر بازار محسوب مى ‏شد.



"اصغر محمدیان" در دوم شهریور 1339 ش در زنجان از مادرى بنام "منیژه خلیلیان" بدنیا آمد. پدر او جلال از وضع مالى نسبتاً خوبى برخوردار بود و از افراد خیر بازار محسوب مى ‏شد. او از سه تا پنج سالگى به کودکستان رفت و بخاطر تیزهوشى از پنج سالگى مقطع ابتدایى را در مدرسه شاپور آغاز کرد. از سن هفت سالگى به فراگیرى قرآن پرداخت. وى تحصیلات راهنمایى را در مدرسه "مصطفى خمینى"(فعلى) و تحصیلات دبیرستانى را در دبیرستان امیرکبیر طى کرد. از دوران نوجوانى به ورزش ‏هاى رزمى روى آورد به آموزش جودو و تکواندو پرداخت و کمربند سیاه را در این رشته ورزشى بدست آورد او همچنین کاراته را نزد پرویز عطایى فراگرفت.

او علاقه زائد الوصفى به ادیعه و نمازهاى جماعت داشت. فعالیتهاى سیاسى و انقلابى خود را از زمان شروع انقلاب با شرکت در راهپیمائى ‏ها و پخش اعلامیه آغاز کرد. او و دوستانش در یک اقدام ناموفق تصمیم به انفجار شهربانى زنجان مى ‏گیرند ولى ساواک متوجه طرح آنها مى ‏شود و در نتیجه نقشه‏ شان عملى نشد. بعد از پیروزى انقلاب همراه با ادامه فعالیتهاى سیاسى - اجتماعى تحصیلات خود را ادامه داد تا اینکه درسال 1358 موفق به کسب دیپلم تجربى گردید. در همان سال در دانشگاه پذیرفته شد اما با این اعتقاد که "دانشگاه او سپاه است" به‏ عضویت سپاه پاسداران انقلاب اسلامى زنجان درآمد.

وى از پایه ‏گذاران اولیه بسیج و عضو شوراى فرماندهى بسیج زنجان بود. بعد از چهار ماه آموزش در تهران به زنجان بازگشت و بعنوان مربى تخریب و اسلحه شناسى مشغول بکار شد. همزمان با مسئولیت آموزش نظامى در سپاه در ادارات، ارگانها و روستاهاى اطراف زنجان به تدریس اصول عقاید، اخلاق و احکام مبادرت میکرد. بعلت خصوصیات بارز اخلاقى همچون اعتماد بنفس، ملاحت و خوش روئى ارتباطى صمیمى با دوستان و همکاران در محیط سپاه و در سطح جامعه با مردم برقرار کرد.

اگر چه تعدادى از دوستانش دچار لغزش شده و به عضویت سازمان منافقین درآمده بودند اما او با وجود دعوت جهت پیوست به آن سازمان پس از بررسى اهداف و ماهیت آن جزء اولین کسانى بود که خطر منافقین، لیبرالها و سایر گروههاى الحادى را درک کرده و به مبارزه با آنها پرداخت. بدلیل مخالفتهاى مستمر مورد کینه شدید منافقین قرار داشت و چند بار در درگیریهاى خیابانى مورد ضرب و شتم آنها قرار گرفت ولى بخاطر آمادگى جسمانى و  ورزشکار بودن جان سالم بدر برد.

در یکى از درگیریها منافقین او را از دو طرف محاصره کردند و مورد ضرب و شتم قرار دادن. سلاح کمرى او را گرفتند اما برحسب اتفاق یکى از دوستانش از پشت بام این صحنه را فیلمبردارى کرد که سبب شناسائى عوامل منافقین شد.

در جریان یکى از عملیاتهاى تروریستى منافقین که شهید پرویز عطایى مجروح و یکى از افراد منافق نیر دستگیر شد، محمدیان که بخاطر شکستگى پایش در خانه بسترى بود بعد از اطلاع از این جریان به منظور تخلیه اطلاعاتى از فرد دستگیر شده، گچ پایش را بازکرد و به محل سپاه رفت. او به همکاران خود گفت: با من طورى برخورد کنید که آن فرد گمان کند که من هم جزء سازمان منافقین هستم تا پس از زندانى شدن، از ماهیت او آگاه شویم. پس از پنج روز زندانى بودن در کنار آن فرد معلوم مى ‏شود که او سه نفر را به شهادت رسانده است."

محمدیان در عین حالیکه مخالف سرسخت منافقین بود و در دستگیرى آنها سعى وافر داشت اما معتقد که باید با جاذبه به تربیت آنها پرداخت. خصلت نیکو و برخوردهاى صحیح او موجب شد که بسیارى از آنها از اعمال خویش توبه کنند و با اعزام به جبهه‏ هاى جنگ ایران و عراق به شهادت برسند. او در انجام کارهاى خیر پیشقدم بود و در کمک به افراد بى‏ بضاعت سعى فراوان داشت، بطورى که حتى لباسهاى خود را براى آن سرى از افراد بسیجى که فقر مالى داشتند مى ‏فرستاد.

در جریان غائله کردستان بارها بعنوان فرمانده نیروهاى اعزامى از زنجان در صحنه ‏هاى درگیرى حضور یافت. براى اولین بار در تاریخ 1359/9/30 براى مبارزه با متجاوزان عراقى به جبهه جنوب رفت و پس از مدت کوتاهى استقرار در پایگاه "منتظرین شهادت" به خط مقدم جبهه سلیمانیه و دارخوین عازم شد. و پس از گذشت نزدیک دو سال در 1359/11/21 به زنجان برگشت. او در سه نوبت متوالى، فرماندهى منطقه استراتژیک دارخوین که به رزمندگان زنجان سپرده شده بود را به عهده داشت. شادترین لحظات او زمان اعزام به جبهه ‏ها و حزن ‏انگیزترین آن هنگامى بود که بخاطر مسئولیتهاى سنگین در شهر زنجان از رفتن به جبهه منع مى ‏شد.

اصغر محمدیان آخرین بار در تاریخ 1360/12/12 بعنوان فرمانده گردان شهداء رزمى به جبهه رفت و بعد از استقرار در پایگاه شهید آیت ا... سیداسدا.. مدنى دانشگاه جندى شاپور اهواز از تاریخ 1360/12/20 به شناسایى منطقه عملیاتى و انجام مانور آماده ‏سازى نیروها پرداخت. در تاریخ 1360/12/27 به شوش اعزام شد و در آنسوى رودخانه کرخه در انتظار شروع عملیات ماند. پیش از آغاز عملیات فتح ‏المبین او و پسر خاله ‏اش محمد سقطچى و جمشید انصارى در جلسه فرماندهان رده بالاى سپاه شرکت کردند. در آن جلسه تصمیم گرفته شد به منظور رعایت اصل غافل‏ گیرى و فریب دشمن در "دره شیلش" در پشت سایت 5 با نیروهاى به استعداد 96 نفر با سه فرمانده [در صورت شهادت و یا جراحت نفر بعدى فرماندهى را بعهده بگیرد.] عملیات فریب انجام شد.

محمدیان بعد از مشورت با حجة الاسلام محلاتى به اتفاق آقاى سقطچى و انصارى و نیروهاى داوطلب و آماده عملیات بامداد روز 1360/1/2 به سوى اهداف تعیین شده در عملیات حرکت کرد و تا ساعت 7/5 صبح به اهداف مورد نظر دست یافت. در این عملیات اصغر محمدیان براثر اصابت گلوله تیربار دوشکا به پاى راست بشدت مجروح شد. او با یک دستمال محل جراحت را بست و على‏ رغم اصرار همرزمان جهت انتقال به پشت جبهه به خاطر تضعیف نشدن روحیه نیروها به حالت درازکش نیروها را هدایت مى‏ کرد و از معاون اول خود (شهید) "ابوالفضل پاکداد" خواست تا هدایت عملیات را بدست گیرد.

محمدیان در همان حال وصیت ‏نامه خود را نوشت که در بخشى از آن آمده است: "من این وصیت را درحالى مى ‏نویسم که پاى راستم تیرخورده و شکسته است، خدا این قربانى حقیر را قبول کند. ... دیگر حال نوشتن ندارم ولى برادران را تشویق به پیشروى مى ‏کنم تا دشمن را شکست دهند. خدایا چقدر خوشحالم که من نیز در راه انقلاب پایم را داده‏ ام و این امانت را خوب نگهدارى کردم. خدایا این خون مرا از من حقیر قبول کن." سرانجام در حالیکه اکثر نیروها زخمى و 32 نفر از آنها شهید شده بودند محمدیان نیز بر اثر اصابت ترکش خمپاره به شهادت رسید. پس از آن عملیات اصلى فتح ‏المبین آغاز شد و بعد از سه روز جنازه او و یارانش از محل عملیات تخلیه و با اعلام سه روز عزاى عمومى در شهرستان زنجان به خاک سپرده شد. از شهید اصغر محمدیان دست نوشته ‏اى بسیار ارزنده ‏اى درباره خاطرات او از اوایل جنگ برجاى مانده است که در آن گزارش لحظه به لحظه ‏اى از حوادث و درگیریهایى که مستقیماً در آنها نقش داشته ثبت کرده است.

شهید کامبیز ملک شامران



شهید «کامبیز ملک شامران» ۲۵ شهریور ۱۳۴۱ در تهران چشم به جهان گشود. وی نویسنده کتاب کودک بود و با آغاز جنگ تحمیلی عازم جبهه حق علیه باطل شد و سرانجام ۱۷ اردیبهشت ۱۳۶۱ طی عملیات بیت المقدس در خرمشهر به درجه رفیع شهادت نائل آمد.

متن وصیت‌نامه‌ای را که از این شهید والامقام به یادگار مانده است، در ادامه می‌خوانید:

«بسم الله الرحمن الرحیم

این بنده‌ی ناچیز خدا، که امیدوار است بندگیش مورد قبول خدا باشد، شهادت می‌دهد که خداوندی جز الله جل جلاله وجود ندارد و محمد (ع) بنده و رسول توست و علی (ع)، حسن و حسین (ع) و ذریه‌ی حسین صلوات الله علیهم اجمعین والیان بر حق خدا بر کره‌ی خاکی‌اند؛ و شهادت می‌دهم که حضرت مهدی (عجل الله تعالی فرجه الشریف) امام دوازدهم، قائم و برپادارنده‌ی دین حنیف بر روی کره زمین است؛ و خدا را شاهد می‌گیرم که معتقد به ولایت فقیه و پیرو امام اصیل و پاک و شیعه‌ی آل علی (ع) «روح الله الموسوی الخمینی» هستم.

و، اما بعد و اینک‌ ای خدا! به درگاهت آمده‌ام که درباره‌ات تقصیر کرده‌ام و بر خود زیاده‌روی نموده و عذرخواه و پشیمان و دلشکسته و پوزش جویم؛ و آمرزش خواه و با انابت، اقرار به گناه خویش و اذعان و اعتراف دارم؛ و راه گریزی از آنچه از من سرزده نمی‌یابم و نه پناهگاهی که به خاطر کار خویش بدان رو آورم، جز آنکه: عذرم را بپذیری و مرا در رحمت واسعه‌ات درآوری، پس‌ای خدای من! بپذیر و بر سخت پریشانیم رحم کن و رهایی ده مرا از بند سخت گناهانم.

عزیزانم! عمر کوتاه است و فرصت بازگشت کم. آن‌هایی که در غفلت به سر بردند، ضرر کردند و آن‌هایی که ایمان آوردند و عمل صالح انجام دادند و به حق و صبر، مومنان را سفارش نمودند رستند.

چه کنم اگر چه خدا اعمال ریا زده‌ی مرا نپذیرد؟ چه کنم اگر در میان آن همه عمل آمیخته به تظاهر، خودنمایی و در میان آن همه حالات عجب و تکبر، ذره‌ای خلوص نباشد؟

اولین وصیتم به همه‌ی شما این است که برای من و امثال من که امیدوارم به بدی من وجود نداشته باشد طلب استغفار و آمرزش کنید.

دومین وصیت من همان است که پیشوای اول به فرزندانش حسنین (ع) فرمود: و این ناچیز که لیاقت نداشت شاگرد آن بزرگمرد باشد، از ان وصیت گهربار، استفاده می‌کند و می‌گوید که: تقوای خدا را پیشه کنید و نظم را در امور خویش برقرار سازید.

وای بر من! که سراسر زندگیم شرک بود، سراسر اعمالم شرک ریایی بود و تمامی انگیزه‌هایم شاید جز اندکی، انگیزه‌های غیر الهی بود! از خدا بخواهید که همه‌تان را با متقین محشور سازد و بخواهید که مرا با مشرکین برنینگیزد.

راستش را بخواهید دردی در سینه دارم که دلم می‌خواهد آن را داد بزنم: برادر و خواهر خوبم! تویی که وقت گرانبهایت را به شنیدن این کلمات نارسا فروخته‌ای! بدان که لازمه‌ی انجام هر کاری «آگاهی» است. تویی که می‌خواهی اسلام را برپا سازی، تویی که می‌خواهی سرباز امام زمان (عجل الله تعالی فرجه الشریف) باشی، و بالاتر! تویی که می‌خواهی بنده تسلیم خدا باشی، آیا می‌دانی اسلام چیست؟ آیا کلام الله را می‌شناسی؟ آیا با سیره و سلوک نبی اکرم (ص) آشنایی؟ خدا کند همه این‌ها در تو باشد. اما اگر نیست بدان که تا نسبت به این‌ها «آگاهی» پیدا نکنی عملت ارزشی نخواهد داشت. همیشه عمل در رابطه، با اعتقاد است.

تمامی دوستان و آشنایان را به اتباع از امام امت و شرکت در اجتماعات دینی مورد تایید مسئولین امر توصیه می‌کنم، سنگر نماز جمعه را ترک نکنید، از وقایع مملکتی دوری نگزینید و سعی، به شرکت در امور اجتماعی داشته باشید.

همسرم! از خدا می‌خواهم همه ما را به راه راست هدایت کند و تمامی بندگان پاکش را در پناه خود بگیرد. از تو می‌خواهم و این خواسته، خواسته من نیست و خواسته خداست که: جز الله بنده کسی نباشی، و اخلاص خود را با ذکر خدا و شاهد گرفتن وجدان اسلامی خویش، در طول هر عمل خداپسندانه حفظ کنی، حجاب خود را بدری و از پرده منیت عبور کنی، و به خدا و اولیایش بپیوندی و به ایفای مسئولیت‌های یک زن مسلمان بپردازی: زینب باشی.

همسرم تو را به پیروی از ولایت فقیه و توجه به رهنمودهایش وصیت می‌کنم.

همسرم! خدا را، خدا را، خدا را!

همسرم! قرآن را، قرآن را، قرآن را!

همسرم! امام را، امام را، امام را!

همسرم! تو را بر رفتار نیکو و متین با پدر و مادر خودت و والدینم و تمامی دوستان و آشنایان وصیت می‌کنم.

همسرم! اگر رفتم و پیکره‌ام به دستتان رسید حق داری به صورتم نگاه کنی، اما همسرم، پرهیز از زاری! پرهیز از زاری! پرهیز از زاری!

همسرم! در برخورد با مسایل اجتماعی از احساسات پیروی مکن و عملی را تابع رای خویش قرار مده. در هر حال و در هر صورت نگاه کن که امام چه می‌گوید، رضایت خدا در همان است.

خدا هدایت کند آنکه بخواهد در غیاب من ضجه بزند و زاری کند، من اگر لایق باشم در نزد خدایم، و نزد او روزی می‌خورم و به خوشبختی واقعی رسیده‌ام.

والسلام علیکم و رحمت الله و برکاته»

شهید کاظم عاملو


به گزارش خبرنگار  (ایبنا)  در سمنان، در نشست نقد و بررسی این اثر، محمود امامی نویسنده در حوزه دفاع مقدس ضمن برشمردن نقاط قوت این اثر و ستودن تلاش نویسنده برای نگارش این کتاب گفت: سوژه ناب از علل اقبال کتاب است که نویسنده کتاب در این حوزه موفق بوده است اما ضعف در ویراستاری تخصصی کتاب سبب شده است از زیبایی ظاهری آن کاسته شود.

اسماعیل ادهم فعال فرهنگی شهرستان سرخه هم با بیان نقاط قوت کتاب، در عین حال تناقض‌گویی راویان کتاب را در یک موضوع از نقاط ضعف آن دانست.

ابوالفضل کُردی رییس بنیاد شهید و امور ایثارگران شهرستان سرخه با تحسین جسارت نویسنده بابت نگارش کتابی درباره شهید عاملو گفت: قطعا این اثر مورد رضایت شهید گرانقدر واقع خواهد شد.

وی با بیان اینکه وجود رزمنده‌ها و شهدای والامقامی که توصیف زندگی فردی ایشان در قالب بیان کلمات و لغات نمی‌گنجد و با عقل محاسبه‌گر انسان قابل باور نیست، عنوان کرد: شهید عاملو هم از دسته همین شهدا است.

قاسم رؤفی کارشناس فرهنگی اداره‌کل کتابخانه‌های عمومی استان سمنان نیز با تاکید بر ضرورت آسیب‌شناسی مسائل حوزه دفاع مقدس یادآور شد: برای باورپذیری بیشتر کتاب لزوم مستندات دقیق و کافی ضروری است.

داود فیض رییس بنیاد نخبگان سمنان هم که خود از جانبازان جنگ تحمیلی است، در نقد و بررسی کتاب «سه ماه رویایی» گفت: نگارش و کتابت خاطرات شهدا و جانبازان ضروری است هرچند شاید برخی از شهدا از لحاط سلوک و درجات عرفانی در مرتبه بالایی باشند که در قالب فکر آدمی قابل گنجایش نباشد ولی باید یه این موضوع اهمیت داده شود. لذا نگارش این خاطرات و زندگی‌نامه شهدا ضروری است.

وی با بیان اینکه نویسنده نسبت به مطالبی که در کتاب قید می‌کند، مسئولیت دارد، افزود: انشالله در چاپ دوم و جلد دوم کتاب شاهد ویراستاری تخصصی کتاب باشیم.

فیض، وجود راویان متعدد و بیان خاطرات مستند را از نقاط ضعف کتاب دانست.

علیرضا کلامی نگارنده کتاب «سه ماه رویایی» هم در سخنانی کوتاه با اشاره به ناب بودن سوژه و محدودیت‌هایی که در راه نگارش این کتاب وجود داشته است، گفت: خواننده با توجه به ظرف وجودی خود بهره لازم را از این کتاب خواهد برد.

شهید عباس دانشگر



شهدای مدافع حرم موج جدیدی از اسلام‌خواهی را نه تنها در ایران که در سراسر جهان اسلام ایجاد کرده‌اند. آنها داشته‌های دفاع مقدس را غنی کردند و فصول دیگری بر کتاب قطورش افزودند. شهید عباس دانشگر یکی از شهدای مدافع حرم است که به تعبیر مقام معظم رهبری لفظ «جوان مؤمن انقلابی» شایسته اوست. چندی پیش در گفت‌وگو با یکی از رزمندگان مدافع حرم توصیفی بر وصیتنامه‌اش داشتیم و امروز با معرفی کتاب «اینجا حلب، به گوشم» نگاهی گذرا به زندگی وی خواهیم انداخت. 

اینجا حلب، به گوشم... نام پرمسمایی بر کتابی است که به معرفی یکی از شهدای مدافع حرم می‌پردازد؛ شهید عباس دانشگر که با آن لبخند دلنشینش بر جلد کتاب نگاه‌مان می‌کند و پشت سر او گنبد حرم حضرت زینب(س) خلاصه تمام آن ارزش‌هایی است که عباس‌ها برایش جان دادند. 

عباس دانشگر فرزند مؤمن، هجدهم اردیبهشت 1372 در شهرستان سمنان در خانواده‌ای متدین به دنیا آمد.» کتاب زندگینامه شهید دانشگر نثر و سبکی ساده و خطی دارد. زندگی شهید را به سادگی بیان می‌کند. روایت‌ها و نقل قول‌ها در خصوص عباس را از مقطع کودکی‌اش آغاز می‌کند و زیر هر خاطره‌ای نیز نام راوی آورده می‌شود: «از همان دوران کودکی، مسیر بندگی را در پیش گرفته و 9 ساله بود که اعتکاف‌های رجبی‌اش را آغاز کرد» (پدر شهید). 

خاطرات، قدم به قدم ما را با زندگی یک شهید آشنا می‌سازند. از حسن خلق عباس در مدرسه و احترام به والدینش در خانه و... از آنجایی که شهید دانشگر در خانواده‌ای مذهبی پرورش یافته بود، بسیاری از خاطرات مربوط به او، با خاطره عبادت‌هایش عجین شده است: «عباس بعد از نماز در مسجد به تعقیبات مشغول می‌شد. یکی از مستحباتی که از هشت سالگی شروع کرده بود، بعد از هر نماز حدود 3 تا 5 دقیقه سر به سجده می‌گذاشت.»
گردآورندگان کتاب برای هر بخش، تصویری از شهید در نظر گرفته‌اند که به جذابیت کار اضافه می‌کند. جاذبه‌ای در این کتاب است که عطرش را از وجود خود شهید می‌گیرد: «موقع رفتن به مدرسه در مقطع ابتدایی و راهنمایی سرش را می‌شست، بعد جلوی آینه می‌ایستاد و موهایش را شانه می‌کرد و به لباسش عطر می‌زد.»

عباس دانشگر پنجم مهر 1390 وارد دانشگاه امام حسین(ع) شد و رخت رزمندگی به تن کرد. دورانی را شروع کرد که او را تا شهادت بالا برد. «همیشه می‌گفت نکند ما به اندازه‌ای که حقوق دریافت می‌کنیم به همان اندازه کار نکنیم؟ همین که در سپاه خدمت می‌کنیم و توفیق خدمت در این نهاد انقلابی را داریم باید خدا را شاکر باشیم و حقوق و مزایا کمترین چیز برای ماست.»
حضور شهید دانشگر در جبهه سوریه از جذاب‌ترین بخش‌های کتاب است. او که 23 بهمن 1394 دختر عمویش را به همسری برگزیده بود، کمتر از سه ماه بعد در اول اردیبهشت سال 1395 عازم سوریه شد: «پشت بیسیم شنیدیم که یکی از نیروهای جبهه النصره پارچه‌ای به دست گرفته و روی خط خودنمایی می‌کند. عباس، قناسه (دراگانوف) درخواست کرد. با قناسه او را زد و به درک واصل کرد.» 

خاطرات مقطع سوریه یکی بعد از دیگری تا شهادت عباس آورده می‌شوند. شهید دانشگر کمی قبل از شهادت نماز ظهر را در تیررس دشمن اقامه می‌کند؛ مثل یاران حسین(ع) اما باز هم آرام است و این موقعیت خطرناک از کیفیت نمازش کم نمی‌کند. کسی نمی‌داند در این نماز میان عباس و خدا چه می‌گذرد. او چند ساعت بعد به شهادت می‌رسد: «عباس ساعت سه و نیم بعد از ظهر پنج‌شنبه 95/3/20 به شهادت رسید ولی ما در مقر بودیم، نمی‌دانستیم که عباس شهید شده یا نه، فقط می‌دانستیم که عباس برای جلوگیری از پیشروی دشمن به جلو رفته، موقع غروب خورشید بود که همه نگران بودیم و می‌گفتیم عباس الان میاد، سیاهی شب فرارسید، همه بی‌قرار بودیم. گاهی از مقر بیرون می‌آمدیم، چشم‌انتظار عباس بودیم، از سر شب تا صبح هر صدایی که می‌آمد همه بیرون می‌پریدیم که عباس اومد... عباس اومد... صبح فرارسید، نیروهایی برای تفحص جلو رفتند، پیکر مطهرش را به عقب آوردند. دیدیم خون صورت عباس را خضاب کرده و سرخی‌اش سرزمین حلب را رنگین کرده است.»
عباس تازه‌داماد بود. رفقای عباس در سوریه هم‌قسم شده بودند که از او مراقبت کنند و او را سالم به ایران برگردانند. بعد از شهادتش گفتیم خدا برای او نقشه کشیده بود. عباس درس عاشقی را چشیده بود و باید می‌رفت.